X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

حرفهای لحظه های دلتنگی

- چقدر این تعطیلات 3 روزه عالی بود ، مطمئنم که همه کارمندا زندگی کردن این 3 روز رو ، با اینکه ساعت بدن من 6 صبح برپا میداد ولی باهاش طی کرده بودم که بچه خوبی باش و حالا این 3 روز رو یه کم خواب بمون، همش دعا میکردم که مهمون نیاد تا بتونم استراحت کنم (نگین مهمون دوست ندارم)، خواب صبح و عصر که خیلی خوب بود واقعا بهش نیاز داشتم .

- آخ جون ... برای اولین بار تو این گروههایی که خانما ماهیانه پول میزارن به اصرار مامان شرکت کردم و از بین 20 نفر سوم شدم، حالا همه به من میگن چه خوش شانسی تو، منم موندم با این پول چه کنم ، البته زیاد نیست ولی خب دیگه حسش خوب بود.

- بعد از یکسال دوباره عادت بد من برگشته، دوباره شبا با گریه میخوابم، نمیدونم چرا؟ به محض اینکه چراغا خاموش میشه، فکرهای منفی میآد تو ذهنم و اشکام جاری میشه ، و تقریبا با اشکام خوابم میبره ، دیشب دومین شب بود ..

 

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان 1392ساعت 10:13 توسط آمیتریس نظرات (3)


Design By : Pichak