X
تبلیغات
رایتل

حرفهای لحظه های دلتنگی


خدایا من یه فرشته میخوام ، میخوام و میخوام...اونم یه فرشته ناز و خوشگلو کوچولو...

که اسمشو " آناهید" بزارم که بوسش کنم که بغلش کنم که نازش کنم .

خدایا من میخوام، امروز بچه لجبازی شدم و ولی لجبازی چه مزه ای داره! مزه اش خیلی قشنگه که لج کنم و از تو بخوام که بهم یه فرشته ناز بدی. که چشماش بزرگ و سیاه با مژه های بلند باشه که موهاش قهوه ای روشن باشه که پوستش سفید باشه که تپلی باشه که وقتی دستاشو لمس میکنم کیف کنم از بودنش.

که با گریه هاش از خواب بیخوابم کنه و با خنده هاش بخندم و بال دربیارم. که لباسهای صورتی و آبی آسمانی (فقط همین دو رنگ) براش بخرم، که به موهاش تلِ گلدار بزنم که اجازه ندم هیچکس صورت نازش رو بوس کنه ، آخه بچم پوستش جوش میزنه ...

حالا خدایا من یکی از فرشته هاتو میخوام ، حالا بهم میدیش ، فقط و فقط یکیشو میخوام که اسمش رو " آناهید " بزارم.


"درد دلهای یک زن که سالهاست در آرزوی مادرشدن است"

******

پی نوشت:

متن بالا یکی از نوشته های دوستی است که برای خدایش مینویسد و من با اجازه او این جا نوشتم ، تصمیم دارد اگر به آرزویش برسد این راز و نیازهایش را چاپ کند . و من نیز در قسمت داستانها قرارش میدم.



نوشته شده در دوشنبه 18 آذر 1392ساعت 12:17 توسط آمیتریس نظرات (4)


Design By : Pichak