X
تبلیغات
رایتل

حرفهای لحظه های دلتنگی


زندگی در جریانه ، روزای شنبه از 8 صبح تا 7 کلاس دارم و 5.30 از خواب بیدار میشم و 6 حرکت میکنم و تا حدود 9.30 شب خونه میرسم و اینقدر خستم که نایی دیگه برام نمیمونه . این دو هفته خوب بوده ولی حجم درسا زیاده و باید بیشتر تلاش کنم .

سه شنبه امتحان دوره های آموزشی اداره رو دارم که امیدوارم به خیر بگذره .

متاسفانه مامان روز جمعه موقع تمیزکاری خونه افتاد و بازم بی دقتی کرد و خدا خیلی رحم کرد که آسیب جدی ندید ولی دستش 5 تا بخیه خورد و تا چند روز باید استراحت کنه و دیگه نمیتونه کاری انجام بده و در نتیجه از دیروز کارگر مشغول نظافت خونه شده .

امروز صبح موقع خداحافظی میگه حالم خیلی بهتر شده ، کلی کار دارم ؟ میگم : مامان جان هرکاری داری بگو این خانم برات انجام بده . میگه : اون که نمیتونه گردو بشکنه و شیرینی درست کنو و آردو آماده کنه و سبزی و پیازم سرخ کنه .

میگم : حالا تو خوب شو بعدا این کارا رو انجام بده چه عجله ای داری ، سرش بمونه بزار اون انجام بده .


خدا وکیلی این مامانا چرا اینقدر عجولن، همه کارا رو باید خودشون انجام بدن، کار هیچکسم قبول ندارند.

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1392ساعت 08:04 توسط آمیتریس نظرات (2)


Design By : Pichak