X
تبلیغات
زولا

حرفهای لحظه های دلتنگی

باید بنویسیم و حرف بزنم اما به هیچکس نمیتونم بگم چه بر من میگذرد، مثل آدمی شکست خورده و فریب خورده ام که هر لحظه بیشتر به حماقتش پی میبره و بیشتر در منجلابی که خودش باعثشه فرو میره.

چه میخواستم و چی شد، چی توی ذهنم بود و حالا چی شده .

داغونم و از درد معده به خودم می پیچم ولی نای ناله کردن هم ندارم .

خدایا اگه 20 روز قبل بهم میگفتن قراره این همه بلا سرم بیاد باور نمیکردم . میدونم خودم کردم میدونم خودم باعث اصلیشم و خودم اجازه دادم دیگران این بلا رو به سرم بیارن ولی ...  

حدود 20 روز قبل که از دانشگاه خسته خونه اومدم ، مامان با خنده گفت که یکی از آشنایان ، خواستگاری برایم پیدا کرده و شروع کرد به تعریف که این فرد جوانی تحصیلکرده و خانواده خوبی داره و پرجمعیت و بی سرو صدا هستن  و این آقا تا یک ماهه دیگر قرار است که سرکار برود و مشکل مالی نداره و خلاصه عالی .

و منم گفتم من که نمیشناسم ، تحقیق کنید اگر خوب بود بیان ببینم.

و بعد از یک هفته تحقیق، آمدند. حدود 10 دقیقه ای صحبت کردیم و رفتند و واسطه موردنظر پیگیر که چی شد ، چی شد سریع جواب بدید و به مامان گفتم چرا اینقدر عجله و قرار شد یک بار دیگر نیز با این آقا صحبت کنم و به تنهایی آمد و در خونه با هم صحبت کردیم و تمام نکاتی رو که برام مهم بود و گفتم و او هم هر چه گفتم چشم میگفت . بعد از مدتی نیز رفت و از ته قلبم راضی نبودم و هیچ علاقه ای به او نداشتم و بعد از تحقیقات توسط افراد مختلف بزرگتران به این نتیجه رسیدن که فرد خوبیست و قرار برای بله برون رو گذاشتن و آمدند و رفتند و در چشم بهم زدنی در 4 روز نامزدی و خرید و بعد هم مراسم عقد رو برگزار کردن و در سوم عید 93 در ساعت 3 مراسم برگزار شد و من همچون عروسکی بودم که فقط چشم میگفتم و بعد از آن روز همه چی عوض شد و هر شب کارم گریه هست و نمیدانم باید چه کار کنم و در نهایت در این 3 روز گذشته آن آقا از این رو به آن رو شده است و دیگر آن فرد نیست بلکه فردی پرخاشگر و عصبانی که تازه متوجه شده ام که تمامی آن قولها و حرفها دروغی بیش نبوده و این رو فهمیدم که در 20 روز تمامی هستی و زندگی و آبرویم و آینده ام تباه شده و رفت و حالا من مانده ام با آینده ای مبهم و تاریک .... 


پی نوشت:

لطفا برایم دعا کنید .


نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین 1393ساعت 12:58 توسط آمیتریس نظرات (3)


Design By : Pichak