حرفهای لحظه های دلتنگی


و برای اولین بار نفرین کردم ، بله منی که همیشه از این کار حذر میکردم و خودم تبدیل به نفار شدم ...

اشک ریختم و نفرین کردم، و تموم کسایی که با من بازی کردن ، درد داشت ولی اومد به زبونم و من تلاشی برای مانع نکردم...

دلگیرم از همه از خودم و همه ...

همه باورام از بین رفته و سوزش قلبم به زبون اومدم و گفت  و گفت

گفتم خدا با همین دستام تو خونه ات ازت خواستم بهم ندادی با همین پاهام تو خونه پیامبر راه رفتم و گفتم خاک پای پاره تنتم کمکم کن ، ولی نکرد. دستامو بلند کردمو و خونه امام رضا شب میلاد رسولت گفتم کمک کن ولی بازم ....

با وجود زخم خورده ام رفتم زیارت شیخ گفتم خسته ام کمکم کن ولی نکرد ...

و حالا

با تبر همه روحم رو تکه تکه کردن و دیگه چیزی ازش نمونده و من بر جسدش اشک میریزم .

خودت شاهدی

این بنده ازت مرگ میخواد

فقط همین

چون از یادم بردی و دستامو ول کردی گمم کردی و گم شدم...


نوشته شده در پنج‌شنبه 14 اسفند 1393ساعت 22:41 توسط آمیتریس نظرات (0)


Design By : Pichak