فرصتی پیدا کردم تا به وبلاگ دوستان سر بزنم و مطالبشان را بخوانم ، نوشته های دوستی رو میخونم و صدای دورنم میگه خیلی وقته نگفتی " خدایا شکرت"...
و حال می نویسم...
خدایا شکرت بخاطر اینکه هستی
بخاطر سلامتی جسم و روحی که بهم دادی
بخاطر رزق و روزی هلالی که بهم دادی
بخاطر قوه درکی که بهم دادی
بخاطر خانواده و دوستان ، عزیزانی که در کنارم قرار دادی
و خدایم شکرت میگویم بخاطر همه چیزایی که به من نبخشیدی، زیرا تو بزرگی و من کوچک، تو بخشنده ای و من بنده، تو رازی و من نیاز...
دوستت دارم خدایم
بنده محتاج تو
اولین ماه زمستان داره تموم میشه و من یک ماهی میشه که به دیدن طبیعت زمستونی نرفته بودم و امروز با خانواده به دیدن درختان لخت و برف زمستونی رفتیم.
تصاویر رو بیبینید و لذت ببرید.
این روزا خساست برف و باران نسبت به زمین، به منم سرایت کرده و احساسم نسبت به جسمم خساست میکند ، و اثرش کاملا در جسم خسته ام نمایان شده ، و این برای اردیبهشتی ها سم است ولی انگار این چشمه داره خشک میشه.
مدتیه که نوشتن برایم سخت شده و تنبلی میکنم و احساسم رو نمیتونم به زبان بیارم، تصمیم گرفته ام که از این به بعد حتما هفته ای یک بار از حالم بنویسم، حتی ناپیوسته و بدون احساس شاید اینجوری بهتر بشم ...
آرامش تو دریا را به ساحل میرساند
آسمان را به ماه، به خورشید
آرامش تو
گمشده تاریخی من است
آرام باش
چون تمام اقیانوسها تنها با یاد تو آرام میشوند
مهربان من
گیاهان را نگاه کن
به خاطر تو از خاک تا افلاک میروند
پرندگان را نگاه کن
از لبهای تو دانه میچینند
کلمات تو که دل آسمانیات را تفسیر میکنند
مسیر کوچ پرندگان را نشان میدهد
آرامش تو
گمشده تاریخی من است