روزای آخر تابستان...

درترافیک گیر افتاده ام،گرمم است میگویم خدایا در این روزای آخر تابستان نیز ول کن نیستی ، بس است دیگر دلمان گرفت از بی بارانی ... کولر رو روشن میکنم و شیشه ها رو بالا میدم

همیشه در این روزا خستگی ام زیاد میشود ، شاید از تغییر فصل است ... ولی هرچه هست دلتنگم ، دلتنگه آمدن جشنی رنگارنگ ...

من هیچ گاه بهار و تابستان را دوست نداشته ام ، دوستی دارم که لحظه شماری میکند برای آمدن بهار ، و همیشه به تمسخر به من میگه من کسی رو مثل تو ندیدم که فصل بدنیا اومدن خودش رو دوست نداشته باشه و من میگیم اسمم پاییزیست  و من عاشق آنم...

پلک میزنم و میبینم که قطره ای به روی شیشه می افتد... یکی دیگه ... و ادامه دارد ،شیشه ها رو پایین میدم و دستامو بیرون میبرم ...از ته دل نفس میکشم، بوی خاکه ،و حالا قطرات شدت گرفته و باید برف پاکن را زد...


آقای پلیس اومده و با سوت زدن راه را باز میکند ، ماشین جلویی حرکت میکند و من نیز دستی را میخوابانم و دنده یک را میزنم ...

چقدر رانندگی در باران را دوست دارم ...

و راه رو به آهستگی طی میکنم تا از تک تک قطرات باران لذت ببرم ...


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.