اگه مثل من عاشق "پازل " هستید و از بچگی عاشق حل اشکال مختلف بودین ، یه سایت خیلی ناز بهتون معرفی میکنم . به این آدرس سر بزنین و لذت ببرین

نمیدانم عشق چیست ؟ چون تا بحال تجربه اش نکرده ام . ولی هر چه هست درعین حال شیرین و تلخه . دل را میسوزانه ولی همراه با شادیه . غم در دلت هست ولی به چشمان نوری میده که روشن تر از خورشید.
بعضی وقتا فکر میکنم حتی خدا هم نمیداند که چیست ؟چون او نمیدونست خلقش کرد و در وجود انسان قرارش داد تا همیشه به یاد خدا باشد .
تماشای فیلمای عاشقانه رو خیلی دوست دارم . وقتی بی حوصله ام و البته تنها معمولا به تماشای بربادرفته یا کازابلانکا یا نوامبر شیرین ... میشینم .با اینکه بارها دیدمشون ، اما بازم دوستشون دارم.
و امروز تکرار سریال کارادایی رو نگاه میکردم و تنها بودم و کلی با آهنگ سریال گریه کردم و از دیدن سریال و رابطه فریده و ماهور واقعا سخته . با اینکه میدونم فیلمه ولی بازم قشنگه ، با خودم میگم با اینکه شیرینه ولی بازم تلخه ، یه تلخی که حاضری برا رسیدن به هدف تحملش کنیم.
پی نوشت:
- از همه دوستان عزیز که به من محبت دارن و حالم میپرسن ممنونم . فعلا روزا میگذرن و منم سعی میکنم فکرم رو مشغول درسا کنم تا مسائل دیگه . خوشبختانه خانواده ازم حمایت میکنن. ولی بعضی وقتا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم و هنوزم نتونستم خودمو ببخشم .
- از دو هفته دیگه امتحانا شروع میشه ، برام دعا کنین که خوب بدم و دلم ویخواد مثل دوره کارشناسی معدلم الف بشه.
- بازم از همتون ممنونم.
با گذشت چندین روزهنوزم شبا کابوس میبینم، نمیتونم خوب بخوابم و منی که اصلا ترس برایم معنی نداشت و عاشق تنهایی بودم، حالا میترسم ، ته دلم خالیه . انگار هیچ اطمینانی ندارم .
بعضی شبا تا صبح بیدارم و چشمامو میبندم که شاید خوابم ببره ولی همه صداهای اطراف رو میشنوم و تا صبح به صدای پرنده شب گوش میدم و به نجوای آروم و زیباش با دلش .
دیروز روز بدی بود، بخاطر بی خوابی هام صبحها بی حال از خواب بیدار میشم و تمام روز و اخم کرده بودم و حوصله هیچ چیزو نداشتم و همش تو خودم بودم . غروبم با مامان بحثم شد در مورد همون قضیه و اینکه چقدر احساس بدی نسبت به خودم دارم و سخته که خودم از این انتخاب بد ببخشم و کلا محیط خونه متشنجه و این بیشتر عذابم میده .
کم کم باید برای امتحانا آماده بشم ولی سختم نه حوصله شو دارم و نه تمرکز. نمیتونم رو مطالب تمرکز کنم فقط خدا باید بهم کمک کنه تا بتونم این ترم رو پاس کنم.
عصر دوشنبه رفتم دیدن یکی از دوستان عزیزم که صاحب فرشته ای ناز بنام لنا است و اینقدر این دختر ناز و خانمه، با هر نازی که میکردمش کلی غش میکرد و از ته دل میخندید و بعدم خجالت میکشید . واقعا بچه ها چه دنیای قشنگی دارن.
این دو ماه بهم خیلی سخت گذشت و مخصوصا این ماه ، من که همیشه عاشق این ماه بودم الان لحظه شماری میکنم برا تموم شدنش ، و همش میگم "خدایا یعنی میشه این ماه با سختیاش تموم بشه "

قاصدک ٬ حرف دلم را تو فقط میدانی نامه عاشقی ام را تو فقط میخوانی
- دلم میخواد برم نمایشگاه کتاب ، ولی نشد 
- دلم میخواد کتاب بخونم، اونم خیلی، از اونایی که چند روز میخکوبم کنه ، اونایی که لذت ببرم و باهاش زندگی کنم .