حرفهای لحظه های دلتنگی
حرفهای لحظه های دلتنگی

حرفهای لحظه های دلتنگی

این روزا



- بالاخره امتحانا تموم شد. این ترم خیلی به من سخت گذشت ، با توجه به مشکلاتی که داشتم تمرکز به درسا خیلی برام سخت بود . با اینکه نمراتم کمتر از اونی هست که انتظار داشتم ، ولی بازم خدا رو شکر میکنم.


- دیشب قبل خواب قرآن رو باز کردم و سوره طه اومد و تصمیم گرفتم که سحر بلند شم ،نیت کردم و  از خدا خواستم که به من آرامش بده .

- من از اوناییم که افطار و بیشتر از سحر دوست دارم و امروز موقع اذان خیلی خوشحال بودم که تونستم سربلند بشم.

- خدایا خیلی دوستت دارم و ازت میخوام کمکم کنی .

روزنوشت


قلبم درد میکنه

فقط همین ...

حق



عصری تو مغازه پارچه فروشی ام، یکی از همکلاسا پیام میده (خدا از وایبر راضی باشه، سریعتر از اس میاد و میره ) استاد نمره زبان رو وارد کرده. دارم به توضیحات مامان در مورد پارچه ها گوش میدم و (خدا از این گوشیا راضی باشه) سریع میرم تو سایت دانشگاه که بله نمره رو زده اونم چه نمره ای .

همکلاس پیام میده من 17/5 شدم تو چند شدی؟  نوشتم 16/5. میگه چرا تو حقت بیشتر بود ، حقت 19 و 20 بود .

تو دلم میگم من حقم تو زندگی خیلی بیشتر از اینا بوده همه هم میدونن ولی ...

اگه دوره بیافتم و بخوام حقمو از همه بگیرم ، باید به اندازه سنم تا الانم از همه حق بخوام.


 

روزنوشت4


واقعا خیلی سخته بعد از یک سال و نیم دوباره شروع به درس خوندن ، تو این هوای عالی که همه میرن مسافرت خب دلم سفر میخواد .

همه جا حرف از مسابقات والیبال و جام جهانیه ، ولی من گرفتار درسا...

این روزا هر کاری رو میخوام شروع کنم میگم بعد از 7 تیر ... ناخودآگاهه و همه برنامه ریزیا بهم ریخته ... خیلی دلم میخواد مثل قبل با انرژی درس بخونم و معدلم الف بشه ، ولی توانی ندارم ...

دیشب مامان میگه ولش کن حتما که نباید 20 بشی ، میگم مامان جان فکر میکنی با این اساتید محترم و عصا قورت داده و این حجم کتابا (از 500 صفحه کمتر نیستن) میشه 20 گرفت ، دلت خوشه عزیز....

اینم از احوال این روزای ما ...

دلتنگی

تحمل غروبای جمعه چقدر سخته

غمی داره که تاب تحملش رو هرکسی نداره


********


قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

قیصر